دو داستان اخلاقی

      

حاج شیخ عباس قمی(محدث قمی)    شیخ مرتضی انصاری دزفولی(ره)

 من برای امامت اهلیت ندارم!


مرحوم استاد محمود شهابی (ره) می نویسد : «من از همان اوقات که به تحصیل مقدمات اشتغال داشتم

، نام محدث قمی (ره) را در محضر مبارک پدر بزرگوارم زیاد و توأم با تجلیل می شنیدم. وقتی که برای

تحصیل به مشهد مشرف شدم، زیارت ایشان را بسیار مغتنم می شمردم. چند سالی که با این دانشمند

با ایمان، معاشرت داشتم و از نزدیک به مراتب علم و عمل و پارسایی و پرهیزکاری ایشان آشنا شدم،

روز به روز بر ارادتم می افزود. در یکی از ماههای رمضان، با چند تن از دوستان، از ایشان خواهش کردیم

که در مسجد گوهرشاد اقامه جماعت را بر معتقدان و علاقه مندان منّت نهند. با اصرار و پافشاری، این

خواهش پذیرفته شد و وی چند روز نماز ظهر و عصر را در یکی از شبستان های آنجا اقامه کرد و بر

جمعیّت این جماعت روز به روز افزوده می شد. هنوز ده روز نشده بود که اشخاص زیادی اطلاع یافتند

و جمعیّت فوق العاده شد. روزی پس از اتمام نماز به من که نزدیک ایشان بودم، گفتند: «من امروز

نمی توانم نماز عصر بخوانم.» رفتند و دیگر آن سال برای نماز جماعت نیامدند. در موقع ملاقات و

سوال از علّت ترک جماعت، گفتند: «حقیقت این است که در رکوع رکعت چهارم متوجّه شدم که صدای

اقتدا کنندگان که پشت سر من می گویند «یا الله، یا الله، اِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِریِنَ» از محلّی بسیار دور

به گوش می رسد و متوجّه زیادی جمعیّت شدم و در من شادی و فرحی تولید شد و خلاصه خوشم

آمد که جمعیّت این اندازه زیاد است؛ بنابراین، من برای امامت اهلیّت ندارم.»این موردی که ذکر شد

تنها موردی نیست که شیخ شهرت گریزی دارد، و تلاش می کند مرز اخلاصش لکّه دار نگشته . و گرد

و غباری بر آن ننشیند، بلکه شیوه و سیره شیخ عباس (رحمه الله) بر این بوده است.یکی از دوستان

شیخ عباس قمی (رحمه الله) می گوید: «اگر محدث قمی چند روز در جایی مرتب به نماز می ایستاد

و مردم پشت سر وی نماز جماعت می گذاردند، همین که  مکبّر پیدا می شد و تکبیر می گفت(جمعیت

نماز زیاد می شد و نیاز به مکبر پیدا می کرد)، دیگر نماز جماعت را ادامه نمی داد.»

(فوائد الرضویّه، ج1، مقدّمه: محمود شهابی / مجله موعود ، فروردین 1388 ،

شماره 98 / پایگاه صراط المستقیم و سایت حوزه)

*******

طنابهای شیطان


یکی از شاگردان شیخ انصاری (ره) می گوید:در دورانی که در نجف اشرف نزد شیخ به تحصیل مشغول بودم

، شبی شیطان را در خواب دیدم که بندها و طنابهای متعددی در دست داشت.

از شیطان پرسیدم: این بندها برای چیست؟پاسخ داد:اینها را به گردن مردم می اندازم و آنها را به سمت

خویش می کشم و به دام می اندازم.روز گذشته یکی از این طنابهای محکم را به گردن شیخ مرتضی انصاری

انداختم و او را از اتاقش تا اواسط کوچه ای که منزل شیخ در آن است کشیدم افسوس که علیرغم زحمات زیادم

طناب را پاره کرد و برگشت.وقتی که از خواب بیدار شدم در تعبیر آن به فکر فرو رفتم. پیش خود گفتم: خوب است

از خود شیخ بپرسم از این رو به حضور ایشان شرفیاب شده و خواب خود را برای ایشان گفتم.

شیخ فرمود:شیطان راست گفته است زیرا دیروز می خواست مرا فریب دهد که به لطف خدا از دامش گریختم.

جریان از این قرار بود که دیروز من پول نداشتم و اتفاقا" چیزی در منزل لازم شد و مورد احتیاج بود. با خود گفتم

یک ریال از مال امام زمان ( سلام الله علیه) نزدم موجود است و هنوز وقت مصرفش نرسیده است آن را به عنوان

قرض برمی دارم و سپس ادا خواهم کرد.

یک ریال را برداشته از منزل خارج شدم. همین که خواستم آن چیز مورد نیاز منزل را بخرم با خود گفتم: از کجا

که من بتوانم این قرض را ادا کنم؟ در همین اندیشه و تردید بودم که از خرج کردن آن منصرف شدم و به منزل

برگشتم و آن پول را سر جای خود قرار دادم.

( منبع : کتاب تندیس زهد، زندگی نامه و حکایات شیخ مرتضی انصاری)

منبع: جلسات قرآنی مسجد حضرت زینب(س) شهرستان دزفول

       پایگاه اطلاع رسانی سراج اندیشه

1 نظر

  1. علیرضا زمان زادهعلیرضا زمان زادهsays:

    متن نظر ...از این داستان ها بیشتر بزنید

ارسال نظر برای این مطلب غیر فعال شده است!