پیامبر(ص) را بیشتر بشناسیم! قسمت سوم

ایام شیر خوارگی

حلیمه گفت: در سال ولادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خشکسالی و قحطی در بلاد

به هم رسید و با جمعی از زنان بنی سعد بن بکر به سوی مکه آمدیم که اطفال از اهل مکه بگیریم

و شیر بدهیم. من بر ماده الاغی سوار بودم، و شتر ماده ای همراه داشتیم که یک قطره شیر از

پستان آن جاری نمی شد و فرزندی همراه داشتم که در پستان من آنقدر شیر نمی یافت که قناعت

به آن توان کرد و شبها از گرسنگی دیده اش آشنای خواب نمی شد.

چون به مکه رسیددیم ، هیچ یک از زنان، محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را نگرفتند برای آنکه آن

حضرت یتیم بود و امید احسان از پدران می باشد. چون من فرزند دیگر نیافتم، رفتم آن در یتیم را از

عبدالمطلب گرفتم. چون او را در دامن گذاشتم ونظر به سوی من افکند، نوری از دیده های او ساطع

شد و او به پستان راست من رغبت نمود و ساعتی تناول کرد و پستان چپ را قبول نکرد و برای

فرزند من گذاشت. از برکت آن حضرت، هر دو پستان من پر از شیر شد که هر دو را کافی بود.

چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را ، شیر از پستان شتر ما جاری شد آنقدر که ما را و اطفال

ما را کافی بود. شوهرم گفت: ما فرزند مبارکی گرفتیم که از برکت او نعمت به ما رو آورد.

هر روز فراوانی و برکت در میان ما زیاد می شد. گوسفندان و شتران قبیله از چراگاهها گرسنه بر

می گشتند و حیوانات ما سیر و پر شیر می آمدند. در اثنای راه به غاری رسیدیم و از آن غار مردی

بیرون آمد که نور جبینش به سوی آسمان ساطع بود و سلام کرد بر آن حضرت و گفت: حق تعالی

مرا موکل گردانیده است به رعایت او، و گله ی آهویی از برابر ما پیدا شدند و به زبان فصیح گفتند:

ای حلیمه! نمی دانی چه کسی را تربیت می نمایی! او پاکترین پاکان و پاکیزه ترین پاکیزگان است،

و به هر کوه و دشت که گذشتیم، بر آن حضرت سلام کردند. پس برکت و زیادتی در معشیت و

اموال خود یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما بسیار شدند از برکت آن حضرت. او هرگز در جامه

های خود بول و نجاست نکرده و نگذاشت هرگز عورتش گشوده شود و پیوسته جوانی را با او

می دیدم که جامه های او را بر عورتش می افکند و محافظت او می نمود. چند سال آن حضرت را

تربیت کردم.

روزی به من گفت: هر روز برادران من به کجا می روند؟

گفتم: به چرانیدن گوسفندان می روند.

گفت: امروز من نیز با ایشان می روم.

چون با ایشان رفت، گروهی از ملائکه او را گرفتند و بر قله ی کوهی بردند و او را شستند و پاکیزه

کردند. پس فرزند من به سوی ما دوید و گفت: محمد را در یابید که او را بردند.

چون به نزد او آمدم، دیدم که نوری از او به سوی آسمان ساطع می گردد، پس او را در بر گرفتم و

بوسیدم و گفتم: چه شد تو را؟

گفت: ای مادر! مترس خدا با من است؛ و بویی از او ساطع بود از مشک نیکوتر.

این شهر آشوب از حلیمه روایت کرده است: چون آن حضرت سه ماهه شد، بر زمین نشست. چون

نُه ماهه شد، با اطفال می گردید. چون ده ماهه شد، با برادران خود رفت به چرانیدن گوسفندان.

چون پانزده ماهه شد، با جوانان قبیله تیراندازی می کرد. چون سی ماه از ولادتش گذشت، کشتی

می گرفت و جوانان را بر زمین می افکند؛ پس او را به سوی جدّس برگردانیدم.

 

از ابن عباس روایت کرده است: چون چاشت برای اطفال طعامی می آورند، آنها از یکدیگر

می ربودند و آن حضرت دست دراز نمی کرد. چون کودکان از خواب بیدار می شدند، دیده های

ایشان آلوده بود و آن حضرت رو شسته و خوشبو از خواب بیدار می شد.

به سند معتبر دیگر روایت کرده است: روزی عبدالمطلب نزدیک کعبه نشسته بود. ناگاه منادی ندا

کرد: فرزندی به نام محمد، از حلیمه نا پیدا شده است.

عبدالمطلب در غضب شد و ندا کرد: ای بنی هاشم سوار شوید که محمد ناپیدا شده است.

و سوگند یاد کرد: از اسب به زیر نمی آیم تا محمد را بیابم یا هزار اعرابی و صد قریشی را بکشم.

او در کعبه می گردید و شعری چند می خواند به این مضمون: ای پروردگار من! برگردان به سوی من

شهسوار من محمد را و نعمت خود را بار دیگر بر من تازه گردان! پروردگارا! اگر محمد پیدا نشود،

تمام قریش را پراکنده خواهم کرد.

پس ندایی از هوا شنید: حق تعالی، محمد را ضایع نخواهد کرد.

پرسید: در کجاست؟

ندا رسید: در فلان وادی است در زیر درخت خار مغیلان.

چون به آن وادی رفتند، آن حضرت را دیدند که به اعجاز خود از درخت خار رطب آبدار می چیند

و تناول می نماید و دو جوان نزدیک او ایستاده اند.

چون نزدیک رفتند، آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئیل و میکائیل بودند. از آن حضرت

پرسیدند: تو کیستی؟

گفت: منم فرزند عبدالله بن عبدالمطلب.

عبدالمطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار کرد و برگردانید و بر دور کعبه هفت شوط آن حضرت

را طواف فرمود و زنان بسیار برای دلداری آمنه نزد او جمع شده بودند.

چون آن حضرت را به خانه آورد، به نزد آمنه رفت و به سوی زنان دیگر التفات ننمود.

یک مرتبه ی دیگر عبدالمطلب آن حضرت را برای گرد آوری شتران خود فرستاد، چون مراجعت

آن حضرت دیر شد، از هر دره و راهی گروهی را برای تفحص آن حضرت فرستاد و به حلقه ی درِ

کعبه چنگ زد و گفت: آیا برگزیده ی خود را هلاک خواهی کرد؟! آیا آنچه خبر داده ای از پیغمبری

او تغییر خواهی داد؟!

چون آن حضرت مراجعت نمود، او را در بر گرفت و بوسید و گفت: پدرم فدای تو باد! بار دیگر تو را

پی کاری نخواهم فرستاد، می ترسم که دشمنان تو را هلاک کنند.

استفاده شده از کتاب تاریخ پیامبران حضرت محمد(ص) مؤلف علامه مجلسی(ره)

منبع: جلسات قرآنی مسجد حضرت زینب(س)

هیچ نظری تا کنون برای این مطلب ارسال نشده است.
ارسال نظر برای این مطلب غیر فعال شده است!